مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
188
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
حورنژاد ، آبستن گشته . و از غايت نكوئى او را كوكب الصباح و سيدة الملاح نام نهاده بودند . چون اين دختر چهل روزه شده بود ، مادر مرده ، قابلگان و خادمان ، او را تربيت همىدادند تا بهفده سالگى رسيده بود . چون پدر او نيز كشته شد ، غريب بر وى عاشق گشت و همان شب با او ازدواج كرد . و آن دختر ، پدر خود را ناخوش ميداشت و از كشته شدن او فرحناك بود . آنگاه غريب به ويران كردن قصر ابلق بفرمود . قصر را ويران كردند و خشتهاى زرين و سيمين او را بجنيان بخش كرد و زر و سيم و گوهرهاى بيشمار از آن قصر بيرون آوردند . پس از آن بسوى قلعهء مرعش روان شدند . پنج روز در آنجا راحت يافتند . پس از آن ، غريب تمناى رفتن شهر خويش كرد . مرعش گفت : اى ملك انسيان ، من نيز در ركاب تو خواهم بود تا تو را ببلاد تو رسانم . غريب گفت : به حق ابراهيم خليل كه نخواهم گذاشت تو در تعب شوى و از قوم تو جز كليجان و قورجان نخواهم برد . مرعش گفت : اى ملك ، ده هزار سوار از جنيان با خود ببر كه در خدمت تو باشند . غريب گفت : نخواهم برد مگر آنها را كه گفتم . پس مرعش ، هزار عفريت را بفرمود كه غنيمتهاى غريب را برداشته ، بملك او رساند و كليجان و قورجان را فرمود كه همواره فرمان غريب ببرند . آنگاه غريب با عفريتان گفت : شما اين مالها و كوكب الصباح را برداريد و بكوفه ببريد . و غريب خواست كه بر اسب پرندهء خود سوار شود . مرعش گفت : اين اسب جز در سرزمين ما ، زندگانى نتواند كرد . و لكن مرا اسبى است كه مانند او در همهء آفاق نيست . درحال ، آن اسب را حاضر آوردند . غريب چون او را بديد ، در حسن آن اسب خيره ماند . پس از آن مرعش ، غريب را در آغوش گرفت و بجدائى او بگريست و به او گفت : اى برادر ، اگر ترا حادثهء روى دهد كه تو را طاقت دفع آن نباشد ، رسولى بسوى من بفرست كه من لشگرى انبوه از جنيان نزد تو آورم . غريب ، شكر احسانهاى او بجاآورد و او را وداع كرد . و كليجان و قورجان ، غريب را با اسب او برداشتند . در دو روز و يك شب ، پنجاه سال راه رفتند و به شهر عمان نزديك شدند و در آنجا از بهر راحت فرود آمدند . غريب